در پوسـته ایم و، هسـته را، ول کردیم
از این همه امر و نهی، چه حاصل کردیم
پُر کرده بگوش مردمان، حرف و حدیث
ای وای، چه حُفره ها که در دل کردیم
راندیم، به یک چوب و علف، آدم و دام
ما، عاقـل و جاهـل، همه شـامل کردیم
یا سـیاهه ی ثـواب و سـودای بهـشـت
چون دسته چکی، به وجه حامل کردیم
یا تـرس جهـنم به دل از فـرط گنـاه
در عمق دَرَک ، خلاصه واصل کردیم
گفتیم که از چون و چرا، هیـچ مگو
ما فضل و فضیلت، همه کامل کردیم
از عنصر کشف و تازگی، حرف نزن
چیزی که به غیر ماست، باطل کردیم
با زبان اگر نشد، کمی داغ و درفش
پنـداشـته ایـم ، دوای ِ عاجـل کردیم
با وعده ی بار و میوه بر شاخه ی دین
از فرصت ِ درک ِ ریشـه، غافل کردیم
عمـری بگـذشت و تازه ما فهمـیدیم
از کـردن اعتـراف ، دل دل کـردیم
بـا چاه زدن ، به آب بـاران نرسـیم
جز آنکه زُلال ِ چشـمه را گِل کردیم
م. میرعزا
اسفند 88