عشق موزیک*
دوازده سالم بود که برای اولین بار موسیقی رو بصورت زنده شنیدم... جشن تولد پسر خاله ام بود. همه دعوت بودن؛ حتی پدر و مادرای بچه ها... که البته پدرم هرگز به اون جشن نیومد و من از همون موقع فهمیدم که چقدر با گوش دادن به موسیقی مخالفه!... شاید اگه میدونست قراره توی جشن تولد رضا، یه گروه موزیک برنامه زنده اجرا کنن، اصلاً نمی گذاشت من به اونجا برم... و اگه حدس میزد که پسرش از همون شب عاشق موسیقی میشه و تصمیم میگیره یه آهنگساز بشه، هرطور بود جلوی رفتن منو می گرفت. اما مامان بدش نمی اومد مهمونی خواهرشو ببینه... به من گفت: مسعود!.. بشرطی میریم به جشن تولد پسر خاله ات، که اگه دیدیم مهمونی مختلطه ( یعنی دختر و پسر با همن ) فوری برگردیم خونه... باشه؟
منم قبول کردم... اما وقتی رسیدیم در ِ خونه رضا اینا، جشن شروع شده بود و بر خلاف تصور مادرم، دخترا و پسرا قاطی بودن... مادرم هنوز دو دل بود که یهو خاله مریم، ما رو دید و دیگه نشد برگردیم... صدای گروه موزیک از همونجا شنیده میشد. از پله ها بالا رفیتم. هرچقدر به طبقه سوم نزدیک تر میشدیم، هیجانم بیشتر میشد.... خدای من... باورم نمیشه... یه music Keyboard واقعی!.. صداش برخلاف رایو یا نوار کاست، از همه طرف داخل گوش میره... یا بهتر بگم، انگار از پوست تنم به داخل بدنم نفوذ میکنه... اون شب حس میکردم تمام وجودم مرتعش میشه... درست مثل یه تاره گیتار...
تا صبح فرداش، صدای موزیک تو گوشم می پیچید... واسه همین، سر صبحونه از دهنم پرید و یهو همه چی رو لو دادم... یه لحظه سکوت شد... پدرم استکان چاییش رو داغ داغ هورت کشید و یه نگاه چپ به مادرم کرد... بعد از جاش بلند شد و درحالیکه سمت در میرفت، دسته اسکناسی رو که روی جابخاری بود برداشت و به من نشونش داد و تهدید آمیز گفت : که برای کامپیوترت مودم میخواستی... آره؟
و بلافاصله پول رو داخل جیبش گذاشت و رفت... من خشکم زد... و مادرم سرزنش آمیز نگاهم کرد... بعد بلند شد و مشغول کارای خونه شد... انگار نه انگار که بالن رنگارنگ آرزوهای پسرش، گرفتار طوفان نا امیدی شده... اما من تصمیم خودمو گرفته بودم... نوازندگی و آهنگسازی، چیزی نبود که بتونم فراموشش کنم... مطمئن بودم که داشتن یه ساز، رویای دوری نیست... حتی توی خونه!
مادرم، در حال ظرف شستن، برگشت و نگاهم کرد. بعد دستاشو خشک کرد و اومد بالا سرم... دلجویانه پرسید : چی تو کله ته ؟
من جا خوردم... انگار که فکرمو خونده باشه... سرمو بالا کردم و پرسیدم: مامان... چرا ما نباید موسیقی گوش بدیم؟ چرا بابا میگه موسیقی حرامه؟ چرا نباید من یه ساز داشته باشم؟ چرا....
یهو مادرم حرفمو قطع کرد و با لبخند گفت: هووووه چی میگی پشت سرهم بچه؟!... قرار نیست آدم جواب همه سوال ها رو بدونه...
بعد جدی تر ادامه داد: ما مسلمونیم و از رهبرای دینی مون پیروی میکنیم... هرچی اونا بگن حتماً یه دلیلی داره... دستور خداست!...
پرسیدم: یعنی خدا گفته دیدن عکس سازم گناهه؟...
مادرم آروم جلوم نشست و گفت: نگفتی چی تو کله ته پسر؟...
منم ساکت شدم و مادرم دوباره بلند شد و رفت سراغ کارش... جواب های مادرم برام یه جوری بود... یه جور تلقین به نادانی... شایدم یه راهی برای فرار از فکر کردن... حتی یه جور راحت طلبی... اینکه اجازه بدی یه کس دیگه به جای تو فکر کنه... وحشتناکه...!
هنوز سوال های زیادی داشتم... مثلاً نمی فهمیدم چرا توی تلویزیون کشور ما نشون دادن تصویر ساز ممنوعه... درحالیکه حتی مسلمونای بقیه دنیا موسیقی گوش میدن و مشکلی با نشون دادن ساز از تلویزیوناشون ندارن... این یعنی چی؟ آخه کی میتونه باور کنه که اینجا حتی تصویر یه ساز حرومه؟....من غرق همین افکار بودم که چشمم افتاد جلوم روی میز... دیدم نا خواسته با دونه های شکر، طرح کلید سُل روی شیشه میز کشیدم!
همون روز توی کلاس این سوال رو از معلم دینی مون پرسیدم... یهو کلاس ساکت شد... شبیه به همون سکوتی که سر صبحونه اتفاق افتاد... اما معلم مون از سوالم خوشحال شد... کت تیره رنگش رو از تنش در آورد و پشت صندلیش آویزون کرد... بعد رفت سمت تخته سیاه و یه گچ سفید برداشت... سعی کرد با خط خوش بنویسه: چرا موسیقی حرام است؟... بعد سمت بچه ها چرخید و خواست تا اونا جواب سوال منو بدن... یکی از بچه های شیطون کلاس که ردیف آخر نشسته بود گفت: آقا اجازه... آخه آدم خوشش میاد پاشه برقصه...
همه زدن زیر خنده...دومی گفت: آقا... چون آدم زیادی شاد میشه !...
نوبت به شاگرد اول کلاسمون رسید... اسمش جمال بود... ما دو تا با هم رقیب بودیم... اما اون درس خونتر بود... شاید برای اینکه مثل من مغزشو با فکرای جور واجور خسته نمیکرد.... جمال از جاش بلند شد و مودبانه گفت: آقا اجازه... چون موسیقی غنا داره...
صدای پچ پچ توی کلاس پیچید... غنا؟.. من این کلمه رو قبلاً شنیده بودم... معلم دینی مون مثل ماهیگیری که یه ماهی گنده به تورش افتاده، لبخند زد و تحسین آمیز به جمال اشاره کرد که بشینه... بعد برگشت سمت تخته سیاه و با وسواس یه گچ قرمز برداشت و نوشت: غنا چیست؟
ظاهراً کسی معنی این کلمه رو بلد نبود. معلم دست های گچی خودشو تکوند و دوباره با همون لبخند همیشگی گفت:... یه بار یه نفر رسید خدمت یکی از علمای اسلام و از ایشون همین سوال رو کرد... آقا جوابی ندادن و دستور دادن برای مهمونشون چایی بیارن... در بعضی مناطق جنوبی ایران، چای رو با شکر شیرین میکنن و با قاشق چای خوری هم میزنن تا شکر توی چایی حل بشه و بعد بنوشن... اون شخص در حال هم زدن چاییش، سوالش رو از آقا تکرار کرد... آقا هم که منتظر این لحظه بودن، به صدای دیلینگ دیلینگ قاشق چای خوری اشاره کردن و فرمودن: حتی این صدا هم غناست...
بچه ها هنوز ساکت گوش میدادن... انگار منتظر بقیه داستان بودن... اما بقیه ای در کار نبود... بازم یه سکوت معنی دار دیگه...
من حواسم به جمال بود تا ببینم واکنش اون چیه... حس کردم اونم مثل من خوشش نیومد... زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در اومد و من کتابامو برداشتم تا خودمو به جمال برسونم... توی راه، چند تا دونه پسته که مادرم گذاشته بود توی جیبم، بهش تعارف کردم... پسر باهوشی بود و زود رفت سر اصل مطلب... گفت : خونه کامپیوتر داری؟
جوابم مثبت بود... گفت : یه راهی یادت میدم تا بتونی ساز بزنی...!!
سه فازم پرید... جمال عشق کامپیوتر بود و من عشق موسیقی... و این یعنی یه تیم موفق! یهو پدرم داد زد: مسعود... دارم بات حرف میزنم... حواست کجاس؟
و من به خودم اومدم. شب شده بود و از عصر تا اونموقع همه فکر و خیالم به حرف جمال بود... اونشب پدر بزرگ هم مهمون ما بود و به حرفای ما گوش میداد... پدرم ادامه داد : مودم رو برات میخرم... اما یه شرط داره...
احتیاجی نبود شرطش رو بگه... چون خوب میدونستم چیه... فراموش کردن نوازندگی... فهمیدم که مادرم باش حرف زده و هردو به این نتیجه رسیدن... اما من دل تو دلم نبود. با جمال قرار گذاشته بودم که برم خونه شون... بهانه لازم نبود... جمال شاگرد اول کلاس بود و رفتن من به خونه اونا، یعنی درس و مشق... یک ساعت بعد اونجا بودم... پای کامپیوتر جمال... حیرت کردم... اون تونسته بود کاری کنه که دکمه های کی بورد کامپیوترش مثل کلاویه های پیانو عمل کنن... خودش برای هر کلید یه نت تعریف کرده بود و با فشار دادن اون دکمه، صدای اون نت شنیده میشد...!!
من از فرط هیجان داد زدم و جمال که نمیخواست کسی از کاراش سر دربیاره، آرومم کرد... اون فوق العاده بود و من هیچوقت این لطف بزرگش رو فراموش نمی کنم... ازش خواستم کمکم کنه تا با کی بورد کامپیوتر خودم اینکار رو انجام بدم... هرچقدر جمال فنی بود، من حسی بودم و هرچقدر اون از درس های حفظ کردنی بدش می اومد، من شیفته تمرین و تمرین بودم...... به همین دلیل، هر روز عصر که از مدرسه می اومدم خونه، لباسام رو در نیاورده، دست به کار می شدم... با یه کتاب خود آموز موسیقی و آموزش سولفژ شروع کردم... اونقدر این کار رو ادامه دادم تا تونستم با چشم بسته و با کمک کی بورد معمولی کامپیوترم، اولین قطعه موسیقی رو که تک نوازی پیانوی bolero بود اجرا کنم...
یه روز که توی اتاقم گرم تمرین بودم، احساس کردم یه نفر پشتم ایستاده... دلم لرزید... وقتی برگشتم دیدم مادرم با کیف و لباس بیرونش دم در اتاقم به من خیره شده... بازم چند ثانیه از همون سکوت ها... منتظر بودم که سرزنشم کنه... اما برگشت به اتاقش و حرفی نزد... و منو با دنیای نت ها و کلاویه های تخیلی تنها گذاشت... اما این وضعیت ادامه نداشت و همون شب بخاطر این کارم جلوی پدرم محاکمه شدم... اون به هیچ وجه کار منو دوست نداشت و میگفت کسی که بخواد توی این کشور موسیقیدان بشه، گرسنه می مونه... یه جورایی حرف درستی میزد... اما برای من، موسیقی شغل نبود... عشق بود...
فردا صبحش که از خواب پا شدم، کامپیوتری در کار نبود... فقط یه مانیتور بود و یه کی بورد کهنه که بجای حروف، روی دکمه هاش نت ها رو نوشته بودم... نت هایی که به چشمای من زل زده بودن و من، با نگاه کردن به اونا، صدای اعتراضشون رو می شنیدم... حالا دیگه حتی جمال هم نمیتونست کمکی بهم بکنه... گاهی که از مقابل تک و توک مغازه های سازفروشی رد میشدم، مدت ها با حسرت به ویترین شون و پیانوهای بزرگ و با شکوه نگاه میکردم و فکرای جور واجور از ذهنم میگذشت... بالاخره به قوه تخیلم پناه بردم و شب ها موقع خواب، خودم رو درحال نواختن یه پیانو تجسم میکرد تا به خواب میرفتم...
روزی فکری به ذهنم زد و دست بکار شدم... یه مقوای سفید برداشتم و اونو بصورت یه نوار باریک دراز بریدم... بعد با کمک خط کش، نقش کلاویه های پیانو رو روی اون ترسیم کردم... چند بار مقوا خراب شد تا آخرش موفق شدم... حالا من برای خودم یه پیانو داشتم که میتونستم براحتی قایمش کنم... می تونستم با لمس کلاویه های نقاشی شده بر روی مقوا، توی ذهنم نوازندگی کنم... میتونستم لوله اش کنم و اونو هرجا که دوست دارم ببرم... حتی میتونستم درحالی که پدرم در اتاق خودش بود، پیانوی عزیزمو باز کنم و شروع به نواختن کنم، بدون اونکه کسی مزاحمم بشه...
من عادت کرده بودم تا با رویای موسیقی زندگی کنم... تا اینکه یک شب دوباره به خونه خاله مریم دعوت شدیم. اینبار یه مهمونی معمولی بود و برای همین پدر و پدربزرگ هم اومدن.. اما اونا هم غافلگیر شدن... چون خیلی زود فهمیدیم که این مهمونی برای نشون دادن استعداد رضا در نواختن کی بورد بوده... در واقع خاله مریم برای رضا یه ساز کی بورد خریده بود و حتی معلم موسیقیش گرفته بود...
همه جز پدرم سر شام راجع به این موضوع حرف زدن و طبق معمول وقتی او خواست نظرش رو بگه چیزی جز حرام بودن موسیقی نداشت که بگه... حالا حتی من میدونستم که غنا چیه، اما پدرم نمی دونست... همه گرم صحبت بودم که یهو پدر بزرگ از رضا خواست تا یه قطعه موسیقی اجرا کنه... رضا من ومن کرد، چون هنوز چیزی یاد نگرفته بود... خاله فوری به کمکش اومد و گفت که استادش توصیه کرده که فعلاً از اجرا کردن قطعات جلوی دیگران خود داری کنه تا مبادا اعتماد به نفسش لطمه ببینه... در همین موقع پدر بزرگ خنده بلندی کرد و گف: ولی مسعود بلده بزنه...!!
همه چشم ها طرف من چرخید... و چشم پدرم، خیره تر از همه... من نمی دونستم چکار باید بکنم... لبخند به لب خاله مریم خشک شده بود... رضا مات نگاهم میکرد ... مادرم ساکت بود و پدر بزرگ لبخند میزد... بعد بهم اشاره کرد که شروع کنم... من آب دهانم رو فرو دادم و بلند شدم... بازم سکوت... سمت کی بورد رفتم... من تا اون روز دستم به هیچ ساز واقعی نخورده بود... ته دلم میترسیدم... کم کم لبخند کمرنگ مادرم رو دیدم و فهمیدم همه چیز زیر سر اونه... نشستم پشت ساز و انگشتامو بالا آوردم... کلاویه ها بر خلاف مقوای کثیف من، از تمیزی برق میزدن... نفسم رو دادم توی سینه ام... چشمامو بستم و شروع کردم...
وقتی قطعه بولرو تمام شد... چند ثانیه سکوت شد... اما معنی این سکوت با سکوت ها قبل، کاملاً فرق داشت... صدای کف زدن پدر بزرگ رو شنیدم... بعد مادرم و بعد بقیه... پدرم تشویقم نکرد... اما توی نگاهش چیزی دیدم که تا اونموقع ندیده بودم... یه سوال... یه سوال از خودش... چرا موسیقی باید حرام باشه....؟
سال ها گذشته و من حالا دانشجوی رشته موسیقی ام... همون رشته ای که عاشقش هستم و باش زندگی میکنم... و البته هنوز پیانوی مقوایی خودمو رو بالای سرم روی دیوار اتاقم نصب کردم تا هرگز یادم نره که فقط... این عشق بود که منو به آرزوهام رسوند...
-----------------------------------------------
* این فقط یک داستان تخیلی است... اگرچه بر اساس شنیده های حقیقی...
م. میرعزا